تا ز بی حاصلی خویش خبر یافته ام


از خزف گوهر و از بید ثمر یافته ام

برو ای کعبه رو از دامن دست بدار


که من از رخنه دل راه دگر یافته ام

آب گشته است درین باغ دلم چون شبنم


تا ز خورشید جهانتاب نظر یافته ام

پینه بسته است زخم چون صدف از سیلی موج


تا درین قلزم خونخوار گهر یافته ام

برسانید به من قافله کنعان را


که از آن یوسف گم گشته خبر یافته ام

چتر گل باد به مرغان چمن ارزانی


کآنچه من می طلبم در ته پر یافته ام

مشکلی نیست که همت نکند آسانش


بارها در دل شب فیض سحر یافته ام

به که در جستن تنگ شکر صرف کنم


پر و بالی که از آن تنگ شکر یافته ام

چون کشم پای به دامان اقامت صائب؟


من که سود دو جهان را ز سفر یافته ام